من وهمسرجان 8سال باهم دوست بودیم وبق بقو میکردیم.اون قدیم ندیما موبایل که نبود باهم نامه بازی میکردیم.شوهری همسایه روبرویی مابود.خونه ماسه طبقه خونه اوناویلایی.باهم قرارگذاشته بودیم نصفه شبا بیایم کوچه باهم حرف بزنیم ساعت 3یا4صبح میومدیم بیرون حرف میزدیم.الان که فکرمیکنم تنم میلرزه ازکارم.خلاصه سرتونودردنیارم همیشه به خوبی خوشی میگذشت تااین کهههه...یه شب اومدم بیرون کلی چسان فیسانم کردم.یکم سردشده بودهواهمن جوری که حرف میزدیم ییهودر زرتی بسته شدازشدت شوک نمیتونستم به پشتم نگاه کنم بدنم میلرزیدمصی که شوهرم باشه هی منودل داری میداد درمونم هیچ جوره بازنمیشدمصی گفت شیشه روبشکنم گفتم نه نمیشه که یهودیدیم برقای خونه هایکی یکی داره روشن میشه یهوباجیغ گفتم اول ماه رمضونه همه دارن بیدارمیشن برای سحری مصی هم که بوترازمن شکه شده بودگفتزنگ بزن یجوری بروخونه.منم هی میگفتم نمیشه وگریه میکردم.یهومصی نامردزنگ و زدو دررفت من موندم صدایه کیه گفتن مامانم اومددرو که بازکردشکه شدمنم باتته پته گفتم من یهوچش بازکردم دیدم این جام زدم زیرگریه ازاون جایی که من دخترخیلی خوب ومظلومی بودم همه حرفاموباورکرد که من توخواب راه میرم ازاون شب دیگه درکوچه ودرخونه قفل شد که من یوقت راه نرم توخواب.