خوب من یکسال و چند ماهه عروسی کردم و همیشه هم پنجشنبه میرم خونه بابام اینا تا جمعه
این پنجشنبه هم رفتم تا دیشب یه کیک برای مادرم درست کردم بردم داداشمم قرار شد جمعه برای شام بیاد خونه بابام اینا تو داداشم و زنش اومدن دیر شد بعد شام میخواستیم کیک بخوریم شوهرمم زنگ زد بهم من اول متوجه نشدم دفعه دوم زنگ زد جواب دادم برگشت گفت کجا بودی گفتم حالیم نشده گفت یه چیز بگو آدم باورش بشه حواست باشه میری اونجا پرو میشی ها منم چیزی نگفتم برگشت گفت تا نیم ساعت دیگ میام دنبالت منم گفتم داداشم تازه اومده هنو کیک نخوردیم بزار اونو بخوریم بعد گفت به من چه قرار نی من منتظر همه وایسم بعد قطع کردم اومدم به مامانم گفتمزنگ زد بهش گفت ما تازه شام خوردیم بزار یکم دیرتر بیا گفت به من مربوط نی شما قرار بود دیشب کیک بخورید مامانم گف خوب نشده اونم گفت من کار ندارم تا یک ساعت دیگ میام تا ثابت کنم حرف منه یا اون بعد گفت اگه اومد باهام خو هیچ اگه ن دیگ نیاد خونه بعد یک ساعت نیومد زنگ زد گفت کیکتو بخور بعد با داداشت بیا ولی صدا منم بزنم رو بلندگو تا بگم همیشه حرف تو نیست مامانم یکم بحث کرد بابامم میگف بگو بیاد اینجا تا حرف بزنیم قبول نکرد و نیومد