یک روز دگر هم که گذشتش وَ نیامد خبری
در مدرسه طی شد همه روزان و شبان و سحری
اندیشه ی فردا همه کردیم وَ امروز گذشت
باری دگر این شهرَکِ ماتم زده تعطیل نگشت
شب نیمه ی خود را سپری کردو بخوابم کنون
لیلی که ندارم ولی اندازه مجنون جنون
آنقدر به فردا نِگَریستم که ندیدم امروز
امروز به اندیشه ی فردا تو مسوزان و مسوز
بُگذار.... غم فردا همه فردا خوریم
امروز به اندازه ی کافی ز غم و رنج و ز اندوه پُریم