من اون زمانی که شاد بودم کل خانواده مینشستن فحشم میدادن و کل تقصیرارو کردن من مینداختن، حالا شنیدن کی بود مانند دیدن
واقعا خسته شدم واقعا ناراحتم هر تقصیری از ریز تا درشت تقصیر من بود،
مامان و بابام اختلاف داشتن بابام از صبح مثل پیرزنا مینشست به حرف زدن تا شب هرچی التماس کردم میگفتم نمیخوام بدونم خسته از این موضوعات فحشم میداد
حالا که افسرده شدم شادیم رفته ناراحتم مدام و ذوقی ندارم باز فحشم میدن بگید من چیکار کنم ذهنم خسته است بقران
دیگه توان درس خوندن هم ندارم