واقعا ؟ من فکر میکنم خیلی غم توش هست ... مادره وقتی مار نیشش زد میمیره اما دخترش مادرشو تا روستا پیش خودش میدید ... آخر داستان نوشتم دست و پاهای مادر کم کم تبدیل به ستاره های ریز میشن و آسمان ابری را روشن میکنن بنظرت واقعا قشنگه؟ از خودم نوشتم
کاش میتوانستم به زمان تو سفر کنم .. دوباره خندیدنت را ببینم .. بهت میگفتم نگران نباش این حادثه تلخ زندگیت یک روزی فراموش میشه ...ناراحت و غمگین نباش گرچه بزرگ بشی زخم قلبت خوب نمیشه اما وقتی بزرگ بشی حالت خوب میشه ... 💔