اگه حوصله داری بخونش، چون یکم میخوام خالی شم🥲🙏🏻
بخوام تشبیهش کنم وقتی ptsd داشتم مثل ی ساختمون نصف و نیمه ای بودم که تو زلزله برداشته بود، سست و ضعیف ولی هنوزم میتونستم سرپا باشم ولی با استرس و اضطراب درگیر بودم یجورایی بخاطرش موضع ضعف داشتم نمیتونستم با اتفاق کنار بیام.
رفتم سرکار همزمان هم اعتماد بنفس بیشتر شد هم صاحبکارم اذیت میکرد اضطرابم بیشتر میشد. با یکی آشنا شدم آدم لاشی و خودشیفته ای بود جریانش تاپیکهای اولم هست.
این آدم همون سرپا بودنمو ازم گرفت. از کار اومدم بیرون یک ماه و نیم خونه نشین شدم ولی چون عادت بکار پیدا کرده بودم نمیتونستم کنار بیام تو خونه بمونم. کلا نابود شدم. ساختمون نصف و نیمه فرو ریخت. دقیقا همین حالم بود.
نمیتونستم بزارم این آدم نابودم کنه، نمیتونستم بزارم دوستم که بهم آسیب میزد ببینه من نابود و خونه نشین شدم. سر لجشون سرپا شدم.
بعد یک ماه و نیم کلاس رفتم، باشگاه رفتم. خانوادم حمایت عاطفیم کردن.
دوره های روانشناسی نگاه میکردم کتاب میخوندم، از آدمای سمی دور ی میکردم.هدف تعیین کردم برای خودم که دوباره خودمو از اول بسازم(قراره کنکور بدم برای پرستاری).
یجورایی تجربه ام رفت بالا، بیشتر با خودم آشنا شدم و خودمو بیشتر دوست داشتم.
شاید کیف کنن بخاطر زخمی که بهم زدن، الان بشینن برای یکی دیگه تعریف کنن من بد داستان بودم ولی گذشتم ازشون.