(انگار در یک لحظه هم میتوانستم حس خوشحالی را به یاد بیاوردم و هم نمیتوانستم
دیگر میدانستم لایق شادی نیستم و هیچگاه لیاقتش را نخواهم داشت...)
_ میترسم , چون نمیدانم چگونه این وضعیت را تغییر دهم...
به نظر میرسد که در حین تلاش برای یافتن شادی و خوشحالی در چیزهای بیرونی، خودم و درونم را گم کرده ام!
جک لحظه ای سکوت کرد، روی صندلی چوبی اش تکان خورد و گفت: فکر میکنم همه ما با یک هدف به دنیا آمده ایم و چیزی که واقعا میخواهیم ، در تمام زندگیمان
سرچشمه شادی ست.
مایا لبخند زد: مانند سوفی حرف میزنی!
+ واقعا؟ مگر سوفی به تو چه گفت؟
_ سوفی به من گفت خودم را باور داشته باشم و شجاع باشم...
این کار را هم کردم. یکماه همه چیز را تعطیل کردم و یک کتاب نوشتم. بعد سعی کردم آن را چاپ کنم... اما نشد.
+موفق نشدی؟
_نتوانستم یک نویسنده بشوم
+خب... حالا قرار است بمیری؟
_ چی؟ نه! چرا؟!