۴ساله ازدواج کردیم عقدیم والان نامزدیم،فقط ۴ماه اولش ذوق داشت برام بعدش همه چی عادی شد ودیگع ذوقی ندیدم ازش،حتی نمیگفت برات بریم لباس بخرم وقتیم خرید دید خیلی خیلی نیاز دارم رفت برام گرفت،اصلا اهل تفریح نیست تو خونه افسردگی گرفتم،انقدر از پدر ومادرش میترسخ جرات نداره با ماشینی که نصف پولشو خودش داده ببرتم بیرون،ی برادر عقده ای داره ی ماشین لگن دارن هی میبره میشورتش،تازه غر هم میزنه سرش و شوهرم ۴روز خونه خودشون بود۳بار انگار زنگی که بهم زد برای این بود که خودشو ضایع نکنه که هیچ مهری بهم نداره،تازه بعد ۴روز داشت میومد انقدر دیر اومد ،خونشون نزذیک خونه ماست ی سر بهم نزد و تلفنش انگار از روی سیاست بود،رفتیم خونه بخریم نصف پولو داد اما خونه ۳ذنگ ب اسم مامانش ۳ذنگ ب اسم باباشه،زندگیم پوچه ،دلم خوش نیست اصلا،چندباری رفتیم بیرون بهم زهرمار کرد،نه حرف میزنخ ن چیزی اونجا هم میخوابه و تو راه برگشت با گریه گفتم شما پسرا کسیو دوس داشته باشین زیر سنگ هرکاری براش میکنید با من بهت خوش نمیگذره....