من یک دختر دایی دارم ۳ سال از من کوچکتره.بسیار زیبا و خوش هیکل و مهربون و همه چی تمومه واقعا.
وقتی ۳سالش بود داییم فوت شد.زنداییم با چنگ و دندان بزرگش کرد.همیشه از خودش میزد تا دخترش هیچ کمبودی نداشته باشه.یادمه سالهایی که هیچکس کامپیوتر نداشت براش خریده بود...این دختر داییم چون بسیار زیبا بود کلی خاطرخواه و خواستگارداشت.دانشگاه خیلی خوب مهندسی میخوند.بعد تموم شدن درسش بلافاصله کار پیدا کرد تو همون دانشگاه وارد همونجا قبول شد.تا اینکه شوهرش اومد خواستگاریش.بعد دوسال ازدواج کرد یک ماه بعد عروسی مادرش فوت شد.
شوهرش و مادرش که اونو بی پناه دیدن خیلی بهش ظلم کردن.یک کتاب میشه.پدر و مادر خدابیامرز رو تحقیر میکردن.به خودش که واقعا مثل حوری اسمانیه میگفتن عجوزه ای.انقدر گفتن و اذیتش کردن که تو ۲۸ سالگی ام اس گرفت.کارش رو نگذاشت بره.سهام و طلاهاشو دونه دونه فروختن.ارث پدریشو ازش گرفتن. میخواست جدا بشه که فهمید حامله است.مجبور شد داروهاشو بخاطر بچه اش قطع کنه.خدا بهشون یک پسر زیبا و سالم داد.بعد از زایمان یکم حالش خوب شد.یعنی ام اس کلا بهتر شده بود.شوهر روانیش شروع کرد به کتک زدنش.تحقیر توهین کتک همه چی.دختر داییم تو دنیا فقط به امید پسرش زنده است.اما دیروز به من میگفت میخوام سالهای آخر عمرم از این مرد دور باشم.نه بچه رو میخوام نه مهریه فقط طلاق .میخواد بره خونه پدریش بمونه .آنقدر گریه کردم و غصه خوردم قلبم درد گرفته. چقدر آدما بی رحم شدن