هر وقت به این کار فکر کردم حس کردم چقدر میتونه احمقانه باشه
حتی زندگی پس از زندگی هم دیدم و میدونم چقدر میتونه سخت باشه
هیچ وقت اهل درد و دل کردن نبودم هیچوقا اما یکدفعه فکر کردم بیام یه چیزایی و بگم
اما تازگیا خیلی بهش فکر میکنم
من 17سالمه دو سال دیگه کنکورمه کلی هدف دارم واسه این زندگی کوفتی ولی اصلا شرایط خوبی ندارم
همه باهام دشمنن همه باهام میجنگند خسته شدم
بابام سر کار نمیره و یه عوضیه
مامانم یه بلایی سرم آورده شش ماهه باهاش حرف نمیزنم
همه باهام دعوا دارن از یک ازمون که بخوام شرکت کنم تا...
تو خونه ننجونم زندگی میکنیم و هیچ اتاقی ندارم هیچ جایی واسه درس خوندن ندارم و دارم نابود میشم از این روز هایی که میرن من دو سال دیگه کنکورمه و به معنای واقعی هیچ جارو ندارم
پوله آزمون هم ندارم تا پول کتاب تست هم ندارم
ننجونم پیره تو خونه دسشویی میکنه و بوش حالمو بهم میزنه مامانم هم اینکارو میکنه حتی حمومم میرم پره شلوار که توش دسشویی کردن و میخوام بالا بیارم
همیشه هم مهمون تو خونمونه و بازم بی جایی
دیگه داره حالم به هم میخوره از بی پولی از این همه دشمنی از این همه دعوا از اینکه هیچکس به من گوش نمیده اینکه بابام ارثشو داره بفروشه خونه بگیره ولی نمیگیره از بوی دسشویی از بی جایی از اینکه معلما فکر میکنن من نمیخوام بخونم در صورتی که من هیچ جارو ندارم از مقایسه از این همه دعوا این همه مخالفت
من نمیخوام بدبخت بمونم ولی حتی جایی واسه درس خوندن ندارم حتی کتابخونه هم درست حسابی باز نیست
امروزم بابام بهم گفت نمیخوامت گفت خودتو بکش منو راحت کن
من نمیخوام تو این خونه بمونم شاید تو خوندن واستون راحت باشه ولی شما نمیدونین فقر یعنی چی اینکه همه مخالفت باشن یعنی چی یه نفر بهت گوش نده یعنی چی بوی دسشویی خونتون بده یعنی چی منت عمه و.. و بقیه واسه زندگی تو یه سگ دونی یعنی چی
خیلیییی سعی کردم فکر نکنم چون هر بار فکر کردم دیوونه شدم ولی نمیشه بیشتر این
من واقعا نمیخوام تو خونه ای بمونم که بهم گفتن منو نمیخوان نمیخوام هم دختر فراری بشم چون حتی جایی رو ندارم نمیدونم هم اصا چطوریه نمیخوام بدبخت بمونم ولی شرایط درست کردنشم نیست پس واقعا فکر میکنم باید خودمو بکشم اما میترسم نمیرم و سلامتیم هم از دست بدم
مردن از این زندگی سگی بهتره من نمیخوام تو خونه ای که همه باهام دشمنن بمونم
یا میمیرم
یا میمیرم و میفهمن باهام چیکار کردن و عذاب وجدان میگیرن
یا نمیمیرم و به خودشون میان