حتما یه گناهی کردم حتما یه اشتباهی یه ظلمی کردم که پدر اینطوریه دیگه
به شدت بی مسئولیته
آدمیه که هیچوقت تو مشکلات و سختیا همراهمون نبوده هیچوقت پشتمون نبوده موقع مریضی هیچوقت همراهمون نبود کمک دست منو مامانم نشد همیشه موقعی که یه مسافرتی بود یا دسته جمعی با فامیلای مادرم بودیم دعوا درست میکرد میگف طلاق بگیریم بخدا به زور جلوی جمع خودمو نگه میداشتم گریه نکنم همه بهم میگفتن چیشده خسته ای ناراحتی هیچکس نمیفهمید درد این دلم چیه بعد که برمیگشتیم یه جوری رفتار میکرد انگار هیچی نشده
کوچیک ترین آداب معاشرت و رفتارارو بهش یاد ندادن همه ی مسئولیتای زندگی از اول رو دوش مامانم بوده
عین پدر گور در گور شدشه
مادرشم که گند زده تو تربیت اینا یکی از یکی بی مسئولیت تر بی غیرت تر خدا مادرشو به بدترین مریضی دچار کنه روح پدرشو سرگردون کنه که همچین آدمیو به بار آوردن
بچه ها کل زندگیم با استرس گذشته با استرس اینکه مامانمو ناراحت نکنه آبرومونو جلوی فامیلا نبره
یکی میومد خونمون لال لال میشد مثل همین الان انگار زبون نداره یه حرفی بزنه پذیرایی ای بکنه
رابطه منو اونم که داغونه داغونه انقد دلم از شکسته نمیتونم تو چشماش نگاه کنم بچه ها باورتون میشه کسی نتونه تو چشمای پدرش نگاه کنه نتونه بشینه چهار تا کلمه حرف با پدرش بزنه؟
فقط تو ظاهر خوبیم فقط تو ظاهر حرف میزنیم الکی قربون صدقم میره وقتایی که خوشه همش الکیه