بچه م دیشب زود خوابید ۵ ونیم بیدار شد هی بهونه میگرف و گریه میکرد اونم پاشد نفرین میکرد منو و بچم که انشالله سرطان بگیرید و از این حرفا
منم گفتم چرا اینشکلی هستی چرا فقد بلدی داد وبیداد کنی اونم داشت نماز میخونه سنگو پرت رو سرم صورتم خونی شد
کلا این مدتی دست بلند بکنه روم
بعد منم کلی گریه کردم و اینو
گفتم چرا اینکارو میکنی اگه من رو نمیخایی برو با هرکی دوس داری سابق خیانت داره
تازه میگه من از این حرفت ناراحتم و حق برگشتن نداری وباید طلاقت بدم