من واقعا نمیدونم من دارم گیر بیخود میدم یا واقعا حق با منه
شوهرم هر کاریو هزاران بار باید بهش تکرار کنی اصلا به قول و حرفاش پایبند نیست ادم احساس بی ارزشی میکنه
بعد چندین سال مارو آورده مشهد با اخلاقاش گند زده به اعصابم میخام اتوبوس بگیرم بیخبری برگردم خودمو بکشم راحت شم
شب اول که تو مسیر بودیم امام زاده طبس خوابیدیم اتاق اجاره ای تو حرم ۳۲۰ بود خودش گفت ول کن تو همین چادر مبخابیم خنک تره فلان خوابیدیم موقع خواب همه در و پنجره چادر مسافرتی هارو میخاست باز کنه بمن میگفت تو با حجاب کامل رو روسری بختب که من خنک بخابم اونجا دعوامون شد میخاست بره تو ماشین تنها بخوابه
روز اول که رسیدیم مشهد هتل هنوز بهمون نداده بودن تو بوستان خوابیدیم رسیدیم ظهر بود گفتم بریم حرم گفت بابا خسته ام ماشین جا نیست بیرون فلان یکروز الکی نبردم حرم
روز بعدم که هتل دادن عصرش رفتیم حرم من بهش دائم گفته بودم دوست دارم تو چای خانه باهم عکس دونفره با چای بگیریم من زیارت بودم تنها رفته بود چای خورده بود بعد بمن میگفت خودت برو بخور
دوباره شب ساعت ۸ شب مارو آورده هتل به قول اینکه شام بخوریم بعدش میریم بازار بعدشم اومد ماروحمومیکرد تهشم قول داد امشب دیره امشب میرم حمام زود میخابم فردا صب بریم نماز دوباره نیم ساعت پیش زد زیر حرفش دعوامون شد ن حموم رفت ن هیچی تهشم گفت من کی قول دادم ساعت ۳ شب میرم حرم الانم جاشو جدا کرد خواببد 😭
یا دوباره میگم عگاس بیارم ۷۰۰ عکاسی مون میشه میگه چخبره مگه میخاد چیکار کنه