وقتی رفتم قلعه بابک
قلعه میدونی که یه راه داره سه تا پرتگاه تو ذهنم وسایلی که استفاده میکردن و کوه رو تبدیل به پناهگاه و قلعه کردن همه پله ها که فقط یک نفر میتونه ازش رد بشه وحشتناک بود برام
یه پسری که مادرش اونو شاه تربیتش کرده پرجرات و جسور و وطن پرست
هر قدمی که برمیداشتم رشادتهاش میومد تو قلب و ذهنم و حس غرور داشتم
بابکی که هیچ کس توان مقابله باهاش رو نداشت
وقتی خیانت کردن همسرش رو از سمت پرتگاه با پارچه ها هدایت کردن به دامنه کوه ....
جایگاه نگهبانها برای دید زدن همه اینها برام جالب بود و غرور آفرین
سوال زیادی تو ذهنم میومد
با این دیدگاه بری خیلی چیزها نصیبت میشه