2777
2789

من که از بچگی تا الان همش میبینم. جوری شده که دیگه وقتی میبینم، میگم، این چی بود؟ آها جن بود.

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

چه تاپیک خوبی 

منم میگم یه شب خواب بودم سالها پیش شوهر سابقم تو پذیرایی نشسته بود من اتاق خواب چشمم رو باز کردم دیدم لبه تخت نشسته نگام میکنه اسمش رو صدا زدم چون یجوری بود حرکاتش از اونور گفت بله کارم داری این یکدفعه غیب شد جیغ زد اونم ترسید فکر کرد چیزی شده دوید اومد 

خدایا پناهم باش
واقعاً ؟

آره. آخرین جنی هم که دیدم چند روز قبل بود. با قد متوسط و موهای قهوه ای و زمخت و بافته شده ی بافت ریز

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

یکی دیگه هم دست و پای پر مو و صورت سیاه و موهای سیاه و آشفته. با چشمهای زرد و مردمک چشمهاش هم نارنجی. جلوی چشم خودم تبدیل شد به یه گربه سیاه و فرار کرد.

داستان پند آموز: دو دوست به نامهای جعفر میرزا و حشمت خان، با هم قصد سفر کردند. اندکی که از روستا دور شدند، حشمت خان یک درخت را به جعفر میرزا نشان داد و گفت: بیا برویم زیر آن درخت و ناهار بخوریم. جعفر میرزا هم قبول کرد و با هم به زیر آن درخت رفتند و نشستند و ناهار خوردند.

مامان من میگفتش اون موقع که شهرستان زندگی میکردن اجی بزرگممو تازه به دنیا اومده بودش میگه اون موقع کسی تازه زایمان کرده بوده رو تنها نمیذاشتن تا چند شبی خلاصه تا یشب که عروسی بوده ت محله مامان منم با مامانبزرگم گفته تو هم برو تنهایی نمیترسم چیزی نیست مامانم میمونه تنها  میگه داشتم میرفتم لباس پهن میکردم ت حیاط دیدم یکی بالا پشت بوم همسایه وایستاده منو نگا می‌کنه اسمه همسایه رو صدا کرده گفته فلانی نرفتی عروسی طرف جواب نداده مامانم میگه فرار کردم خونه تا مامانبزذگم اومده بهش گفته جریان رو میگه یه سیدی بود تا محل ام خوبی بوده بهش دعا داده گفته از خودت بچت جدا نکن نترس تا کند روز میبینیش ولی نزدیکت نمیتونه بشه 

همین طورم شده بوده دو سه بار دیده مامانم دیده بود میگه قیافش معلوم نبود چون ازم همیشه دور بود 

و اما پسرخالم....حال بد پسر حالمو من دیدم دوستان باور نمیشد آنقدر وحشت کرده بودش که نگم براتون....

دو سال پیش داداشمو پسرخالم با چندتا از رفیقاشون رفته بودن کوه طرفای تبریز شب بوده پسرخالم رفته بوده از چشمه آب بیاره که خم شده آب پر کنه یکی با مشت محکم زده  به کمرش

 داداشم میگه دیدیم رضا پسرخالم بدو بدو داره میاد سمتمون میگه که همونجا هم از ترس از حال می‌ره میبرنش بیمارستان دکتره میگه چیزیش نیست فشارش افتاده  ب هوش که میاد زبونش بند اومده بوده واقعا من دیدمش خودم انقدر حالش بده بود همش میترسید تنهایی موقع خواب برقا روشن باید میبود از تاریکی میترسید خلاصه بردنش پیش یه دعا نویسی....بهشون گفته بوده بهش زمان دادن یعنی تا سه روز دیگه میمردش 

میگن جن های وقتی کسیو میزنن بعضیاشون تایم برای مرگ طرف انتخاب میکنن که حقیقت داره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز