2777
2789
عنوان

بارداری

| مشاهده متن کامل بحث + 382 بازدید | 51 پست
ممنون گلم خدا از دهنت بشنوه حقیقتا خیلی میترسم شما خودت بچه داری؟

نه من ۷ماهه ازدواج کردم   همسرم آنچنان مشتاق اقدام جدی نیست  جلوگیری خاصی نداریم  ولی اگ بچه بیاد هم خوش اومده  برکت خداست برا زندگیمون    اصلا نترس  خداروشکر زندگی و همسرت خوبه  فقط توکل کن ب خدا

نه من ۷ماهه ازدواج کردم همسرم آنچنان مشتاق اقدام جدی نیست جلوگیری خاصی نداریم ولی اگ بچه بیاد هم ...

از صمیم قلب میگم بهترین هارو برات ارزو میکنم عزیزم من یه اتفاقاتی که برام افتاد از اون موقع به بعد حقیقتا انگار باورم نسبت به خدا رو از دست دادم

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

از صمیم قلب میگم بهترین هارو برات ارزو میکنم عزیزم من یه اتفاقاتی که برام افتاد از اون موقع به بعد ح ...

ممنون گلم   ولی خدا تو رو فراموش نکرده  حواسش بهت هست منتظره تا دوباره صداش کنی  

ممنون گلم ولی خدا تو رو فراموش نکرده حواسش بهت هست منتظره تا دوباره صداش کنی

میدونی عزیزم من سالها به خدا توکل کردم پدرم مردی بود که پاناروئید داشت سالها عذاب کشیدم شاید باورت نشه یه بچه8 ساله ارزوی مرگ میکردم  تازه اومده بودم طعم خوشبختی رو بچشم که انگتر قسمت نبود و میدونی همیشه از بیرون انگار خوشبخت بودم وقتی همیشه بدترین ها اتفاق افتادم منم باورم رو از دست دادم

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

میدونی عزیزم من سالها به خدا توکل کردم پدرم مردی بود که پاناروئید داشت سالها عذاب کشیدم شاید باورت ن ...

باور واقعی از دست نمیره    من خودم  چن سال از زندگیم جهنم بود  ولی بازم گفتم خدایا خودت ایمانم رو حفظ کن 

این زندگی ک الان داری  ینی خدا حواسش بهت بوده  اونا مال گذشته ست  و همه ی چیزایی برا ناراحتی دارن   مهم اینه ک توی سختی باورت رو از دست ندی   الانشم دیر نیست  تو صداش کن  اون هنوز دوستت داره 

توی قران نوشته خدا میگه اگ بنده هام بدونن ک من چقدر دوسشون دارم همون لحظه جونشون درمیره

خانواده تازه بعد از تولد فرزند معنای واقعی خودش را پیدا می کنه بهش فکر کنید ممکنه سماجت کنید زندگی الان تون هم به کدورت و سردی کشیده بشه 

از طرفی اختلاف سنی با فرزند واقعا مهمه شما الان سنتون مناسبه اما اختلاف سنی 40 ساله با فرزند را تصور کنید زمانی فرزند شما چهل سالشه پدر 80،90 ساله

من که چهل سالمه بابام هنوز 70 سال ندارن ولی یک نگرانی همیشه در مورد سلامت پدر و مادرم همراهمه و همیشه دعا می کنم خدا برام نگهشون داره

باور واقعی از دست نمیره من خودم چن سال از زندگیم جهنم بود ولی بازم گفتم خدایا خودت ایمانم رو حف ...

من سالهاست خدا برام فقط تو حرف زدن هامه مادرم 48 سالشه یکبار نمازش غذا نشده قران و هر ان چیزی که فکرش رو بکنی کرده به منم میگه توکلت به خدا باشه ولی سالها با یه حرومزاده که از بیرون مردم رو اسمش قسم میخورن ولی از داخل خون زن و بچش رو توشیشه میکرد زندگی کرد چی شد خدا براش چیکار کرد من واقعا هیچ اعتقادی ندارم گاهی حتی از حرص کار هایی میکنم که میدونم اشتباهه

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

نگفته بودم هیچوقت اما گفته بودم هر وقت اماده بودم و فکر نکنم تا شیش هفت سال اینده امادگیش رو پیدا کن ...

چی بگم والا

اخه سنتون هم داره میره بالا، بچه پدر مادر جوون میخواد

خدای نکرده اگه بخاطر سن بالا بچه دار شدنتون به مشکل بخوره، اختلاف بین شما و همسرت بیشتر میشه

چی بگم والااخه سنتون هم داره میره بالا، بچه پدر مادر جوون میخوادخدای نکرده اگه بخاطر سن بالا بچه دار ...

من خودم سی ساله دوستام هنوز تازه چندتاشون ازدواج کردن

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

من سالهاست خدا برام فقط تو حرف زدن هامه مادرم 48 سالشه یکبار نمازش غذا نشده قران و هر ان چیزی که فکر ...

مادرت خودش نخواسته جدا بشه چ ربطی ب خدا داره

خدا ب کاری وادارمون نمیکنه ک      همینکه همیشه منتظر بودی خدا برات کاری کنه نشون میده هنوز دوسش داری ولی ازش دلخوری 

یه بچه ک چهار دست و پا راه میره درنظر بگیر ک میخاد با شعله قرمز و خوشکل بخاری بازی کنه  ولی مادرش متوجه میشه و سریع اونو ازش دور میکنه   بچه با خودش میگه چ مادر سنگدلی چرا اسباب بازی منو ازم گرفت    ولی مادر چون از خطرات اون اسباب بازی آگاه بود و ب جزغاله شدن بچه ش  اونو محروم کرد ازش

داستان ما و خدا هم همینه   ما هیچوقت ب دنیا و بازیاش آگاه نیستیم  خدا عالمه چی بدردمون میخوره     اگ شما ازونکه عاشقش بودی جدا شدی  فقط خدا میدونه چی صلاحت بوده

خانواده تازه بعد از تولد فرزند معنای واقعی خودش را پیدا می کنه بهش فکر کنید ممکنه سماجت کنید زندگی ا ...

عزیزم خدا پدرو مادرت رو برات حفظ کنه ولی من نمیخوام بچم وقتی بزرگ شد کلی تروما داشته باشه از یه مادر افسرده نمیخوام یکی شه این خودم نمیخوام اونقدر به یه غریبه دلببنده

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

مادرت خودش نخواسته جدا بشه چ ربطی ب خدا دارهخدا ب کاری وادارمون نمیکنه ک همینکه همیشه منتظر بود ...

عزیزم مادرم بارها تا پای طلاق رفت ولی مشکل ما اینجا بود که یک زن تو خاورمیانه متولد شدیم حتی پدرم نذاشت مادرم شیش ماه تمام بچه یکسال و نیمه اش روببینه و هفت ماه بچه هشت سالش رو پدر بزرگمم معتقد بود جنازه دخترش بهتر از دخترمطلقه مادرم تا پای خودکشی رفت و تنها دلیلش من و خواهرم بودیم خیلی تلاش کرد پدر ادمیه که الان تو ببینیش میگی چه پدر حمایتگری ولی هیچ وقت یادم نمیره شیش سالم بود داشت مادرم رو میزد من گریم گرفت دقیقا چهار بار ضد تو دهنم عذرخواهی کنم برای گریم خواهر 13 سالم رو با کابل برق زد ولی از اونطرف گرون ترین ها رو برامون میگرفت از بیرون انگار چه پدری بود با تمام خانواده مادرم قطع رابطه بود مادرم خودش رو کشت که حضانت مارو بگیره نتونست

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

عزیزم مادرم بارها تا پای طلاق رفت ولی مشکل ما اینجا بود که یک زن تو خاورمیانه متولد شدیم حتی پدرم نذ ...

خب  آسیب زن خاورمیانه ای بودن رو کمتر کسی هست ک نچشیده باشه

خودم چ زجرهایی ک نکشیدم توی دادگاه ازدواج اولم

با اینحال میگم  این چیزای بد رو ک خدا برام بوجود نیاورده 

ولی آرامش زندگی دومم رو مدیون خدا هستم

در کل  من زشتیهای دنیا رو از خودم و آدما میدونم

و زیباییهای دنیا رو از جانب خدا

میدونی من الان به خاطر تنها چیزی که خوشحالم اینکه خواهرم به معنای واقعی خوشبخته الان و خودمم خداروشکر استقلال کامل دارم و واقعا از لحاظ کاری موفقم وزور پدرم بهم نمیرسهو تنها دلیلی که امروز مادرم طلاق نمیگیره اینکه یه زن پیدا نشه مالش رو بالا بکشه وگرنه خیلی وقته برای مادرم مرده

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

خب آسیب زن خاورمیانه ای بودن رو کمتر کسی هست ک نچشیده باشهخودم چ زجرهایی ک نکشیدم توی دادگاه ازدواج ...

ای کاش انقدر جبر جغرافیایی وجود نداشت شاید امروز اینکه هستیم نبودیم شاید اگر یه پدر سالم داشتم انقدر به اون اقا وابسته نمیشدم انقدر عاشق نبودم

به او سلام نکردم، نه از بی‌مهری، که از دانستن. دانستن اینکه بعضی پیوندها، حتی اگر با لبخند آغاز شوند، پایانی جز درد ندارند. و ای کاش هیچ وقت نمی‌دانستم که تو آغاز دردی و آغاز پایان تمام من؛ پایان آرزوهای هزار رنگ دخترانه‌ام، پایان تمام زنانگی‌های رخنه کرده در وجودم. و من می‌دانستم که با آغاز تو، پایان خود را آغاز می‌کنم. و من رهایی از بند آغوشت را برگزیدم، که باز هم پایانی جز به آغوش کشیدن خاکستر آرزوهایم نداشت. و امروز در امتداد درد رها کردنت، به خود می‌پیچم. و این کم‌ترین بهایی است که تلاقی نگاه‌هایمان بهم داشت. و من ناگزیرم که بپذیرم، تو برای من در عظمت یک رویا باقی خواهی ماند. این درد آمیخته به عشق و حسرت، آخرین مرثیه‌ای بود که تو برای من باقی گذاشتی. و ما از آغاز وارثان درد بودیم و سال‌هاست که محکومیم به تحمل... تو زیباترین حزن من بودی. عزیزترین زخمم بودی.و اینکه با افعال گذشته از تو یاد می‌کنم، غم‌انگیزترین شکل انقراض است که برگزیده‌ام. یاد تو هنوز در قلبم زنده است، اما سایه‌ات بر زندگی‌ام سنگینی می‌کند. هر لحظه‌ای که بدون تو می‌گذرد، حسرتی عمیق در دل من می‌افزاید. تو به من آموختی که چگونه عاشق باشم و چگونه درد را احساس کنم. در یاد تو، لبخندها و اشک‌هایم گره خورده‌اند و هر خاطره‌ای از تو را به عنوان یک نشانه از عشق و فقدان می‌نگرم.و بزرگ‌ترین آموخته‌ام در این مبارزه نابرابر این بود که غم، بهایی است که برای عشق می‌پردازیم. و دردناک‌ترین قسمت آن این بود که هیچ وقت ندانستی دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن... و تو نمیدانی چه رنجی‌ست، کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  15 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  15 ساعت پیش