دوست چندین ساله که حسادت داشت کلا به همه چیز و ... ولی من کلا تحمل میکردم میگفتم اشکال ندارد و مخصوصا توی همه مشکلاتش از محردیش تا ازدواجش پا به پاش غصه می خوردم براش و سعی میکردم کمکش کنم همیشه برام دعا میکرد خداکنه ازدواج کردی خوشبخت بشی آدمای خوب سراغت بیان، ولی وقتی ازدواج کردم نه تنها عمیقا خوشحال نشد بلکه وقتی دید همسرم خوبه حالش بدشد، درمحووع سه بار یا ۴ بار اومد خونمون هربار روی جهیزیه م ایراد میذاشت و دست کم میگرفت همش با تحقیر کردن زندگیم سعی میکرد حس بد خودشو آروم کنه. جالب اینجا بود فکر میکردم واقعا خوشحال میشه که لااقل من شبیه اون نیست زندگیم و همسرم خوبه. متاسفانه خوشحال نشد. یعنی نمیتونم بگم چقدر انرژی منفی ازش گرفتم .
بقیه همیشه میگفتن که این آدم حسوده ولی من باز چشامو بسته بودم ولی دیگه از بهار باش کات کردم حرفامو بهش زدم و کات کردم. جالبه که اصلا دلم براش تنگ نشده چون یاد تحقیرکردناش میافتم با خودم میگم چقدر خل بودم تحملش کردم.