2777
2789

بعد مدت خیلی زیادی..

نوش نگاهتون:


می‌نویسم
برای خاطراتمان
برای آخرین حرم از نفس‌هایمان در آخرین ایستگاه مترو
گاهی دلم تنگ می‌شود، برای ساعتی که تو را در آغوش داشتم
برای کودک دست فروشی که آخرین نگاه‌های خیره اش را به ما داشت
و به آخرین خداحافظی چشم‌هایت !
خوش به حال ساعت دیواری اتاقت ،
که صبح‌ها اولین حضورت را لمس می‌کند و خوش به حال کفش هایت ،که قدم به قدم همراه توست!
در این لحظه از تاریخ نه تو‌می آیی و نه من
ما دو خط موازی ایم ؛
که هیچگاه به هم نمی‌رسیم
مثل خورشید و ماه!
تو را می‌سپارم به خط عابر خیابان
تو را می‌سپارم به امتداد نور وقتی غروب می‌شود
و به لحظه ی گرگ و میش
تو را به آسمان و تو را به حافظه ی نصف و نیمه ام می‌سپارم
وقتی که یک زن سالخورده ،کنار پنجره ام در آسایشگاه

#فانوس

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

خوب و بااحساس بود شروع و پایان بندی خوبی نداشت یهویی شروع کردی و یهو تماموسط های شعرت خیلی با کلمه ه ...

چون با یه اهنگ گریم گرفت و قلم دست گرفتم و‌تند تند نوشتم

ابن احساسی بود که از عمق وجود اومد


تحت تاثیر شعرای دیکه نیستم چون شعر های دیگه رو نمیخونم

زیباست ها ولی فک کنم خورشید و ماه رو ب جا نگفتی آخه قبلش گفتی مث دو خط موازی...در صورتی ک هنگام خسو ...


توی طبیعت عیچوقت خورشید و ماه کنار هم قرار نمیگیرن

وقتی خورشید میاد ماه میره و برعکس مثل شب و روز

اگر هم خورشید گرفتگی که استثناس باشه مثل دو ادمی که ممکنه کتار هم رد شن 

بغرست عزیزم


آخرین بار  نفس هایمان گره میخورد
در همان ایستگاه مترو ک پایانش تو بودی
دلم تنگ میشود برای لحظاتی ک در آغوشت داشتم
برای همان لحظه ای ک کودکی عاشقانه هایمان را خیره بود
و آخرین دیدار چشم هایت روبروی چشم هایم
ساعت دیواری روی اتاقت چه میکشد
وقتی تورا نظاره میکند
چشم های خمار اول صبح تورا
راستی خوشبحال کفش هایت
قدم ب قدم با توست بجای من!
تا به این لحظه منو تو
دو خط موازی شده ایم
بهم نمیرسیم
مثل دوری و دوستی ماه و خورشید

میفهمم منم چند ساله ننوشنم الان باعث شدی حسم‌گرفت و ی چیزایی نوشتم


من سال های قبل مینوشتم  ویه سررسید شعر دارم .تو مسابقه منطقه مون اول شدم تو شب شعر تهران و شهرمونم شرکت مبکردم 

چند ساله ننوشتم امروز یه حسی بهم گفت باید بنویسم

و صرفا احساسی بود که سرازیژ شد نه یه شعر خیلی کامل

من سال های قبل مینوشتم ویه سررسید شعر دارم .تو مسابقه منطقه مون اول شدم تو شب شعر تهران و شهرمونم ش ...

من نه مسابقه اینا شرکت نکردم ولی جلسات شعر میرفتم تو دانشگاه سر رسیدمو نگه داشتم برا بچم😄خیلی وقنه زندگی برام ذوقی نذاشته

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز