مینویسم برای خاطراتمان برای آخرین حرم از نفسهایمان در آخرین ایستگاه مترو گاهی دلم تنگ میشود، برای ساعتی که تو را در آغوش داشتم برای کودک دست فروشی که آخرین نگاههای خیره اش را به ما داشت و به آخرین خداحافظی چشمهایت ! خوش به حال ساعت دیواری اتاقت ، که صبحها اولین حضورت را لمس میکند و خوش به حال کفش هایت ،که قدم به قدم همراه توست! در این لحظه از تاریخ نه تومی آیی و نه من ما دو خط موازی ایم ؛ که هیچگاه به هم نمیرسیم مثل خورشید و ماه! تو را میسپارم به خط عابر خیابان تو را میسپارم به امتداد نور وقتی غروب میشود و به لحظه ی گرگ و میش تو را به آسمان و تو را به حافظه ی نصف و نیمه ام میسپارم وقتی که یک زن سالخورده ،کنار پنجره ام در آسایشگاه
زیباست ها ولی فک کنم خورشید و ماه رو ب جا نگفتی آخه قبلش گفتی مث دو خط موازی...در صورتی ک هنگام خسوف ماه درست روبروی خورشید و در امتداد یه خط قرار میگیره
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
آخرین بار نفس هایمان گره میخورد در همان ایستگاه مترو ک پایانش تو بودی دلم تنگ میشود برای لحظاتی ک در آغوشت داشتم برای همان لحظه ای ک کودکی عاشقانه هایمان را خیره بود و آخرین دیدار چشم هایت روبروی چشم هایم ساعت دیواری روی اتاقت چه میکشد وقتی تورا نظاره میکند چشم های خمار اول صبح تورا راستی خوشبحال کفش هایت قدم ب قدم با توست بجای من! تا به این لحظه منو تو دو خط موازی شده ایم بهم نمیرسیم مثل دوری و دوستی ماه و خورشید