ما یکبار دعوای شدیدی کردیم اینا فهمیدن ، بعد بدون هماهنگی شوهرم رفتن پیش پدرم گلگی منو کردن و چندتا عیب ناحق و بیخود رو من گذاشتن و گفتن برای پسرمون زن میگیریم، پدرم به نگفت بعد یکماه به من گفت ، و گفت اگر زندگیتو دوست داری به روی خودت نیار با سیاست شوهرت رو بکش سمت خودت ، پدرم اصلا از دعوای ما خبر نداشت ولی اوم زمان بهم نگفت نمیدونم چرا ، اگر میگفت آتیش دعوای ما اون زمان نمیخوابید هرگز ، دستش درد نکنه ، بعد یکبار ما یک بحثی داشتیم با شوهرم که پدرشوهرم خواست دخالت کنه ، من جوری که کسی نفهمه گفتم من خوشبین نیستم خودمون مسائلشان رو حل میکنیم ( محترمانه گفتم دخالت نکن ) بعد حرف اونروزش رو بهش یادآوری کردم، دروغ گفت، تقریبا قسم خورد که من نگفتم :/
خلاصه گذشت اینا من یکبار اوایل ازدواج خامی کردم خیانت پیامکی همسرم رو بهشون گفتم که گوشمالی بدنش( از من به شما نصیحت هیچ وقت خیانت شوهرتون رو به احدی نگین مگر مشاور) منم هیچوقت به خانواده خودم نگفتم ، دیگه حالا اصلا اون قضیه تمام شده سالها و شوهرم خطایی نکرده ، اما اونا دست بردار نیستن ، تازگی ها متاسفانه باهاشون همسایه شدیم ، شوهرم دیر بیاد داد و بیداد میکنن کجا بودی زنت خونه تنهاست، ماشینشو میگردن یه چیزی ببینن تو ماشین که شک برانگیز باشه دعواش میکنن که خیانت کاری و...
کلا همش میپاینش، خوب به اونا چه ، زنش منم که میدونم کجاست و... ،شوهرم هم مرتب ازشون دلخور میشه که چکار من دارین ، تو زندگیم دخالت نکنین
حالا سوالم اینه اینا که اینقدر مارموز هستند و راحت بیان میکنن زن دوم سر مسائل هیچ وپوچ ، چرا آمارگیر شوهر من شدن؟