دقیقا شوهر قبلیش یعنی پدر ما هم یه مرغ میخریده بعد خودش یه ماه میرفته سر کار شهر دیگه، بعد یه ماه میومده میگفته پس مرغه کو همون درست کن مامانم میگفته تموم شده واسه خونه وسایل بخر هیچی نداریم میگرفته زیر مشت و لگد البته اون معتاد بوده ولی خب هستن معتاد هایی که به خونه و خانواده شون هم اهمیت میدن اما خب مامانم از هیچ کدوم شانس نیاورده تو اون زندگیش هم مادربزرگم کلا براش خورد و خوراک میبرده از شیر و ماست گاو و گوسفندی بگیر تا گوشت و مرغ و تخم مرغ حداقل اون موقع مادربزرگم داشت دیگه الان اونم هیچی نداره مامانم جایی نداره برگرده ، کلا انگار تو طالع مامانم نوشته شده که یه لقمهخوش از گلوش پایین نره تو خونه شوهر ، خونه فقیر یه درد تو خونه دارا هم هزار درد
مامانم همیشه میگه نمیدونم من چه گناهی کردم که همچین بختی دارم ، مامانم تا جایی که تونسته به پدر و مادر و اطرافیانش هم خوبی کرده هیچ خواهرشوهری نمیره خونه عروس رو تمیز کنه کهنه بچه هاشو بشوره مامانم اینکارو کرده، هر چی از دستش بر اومده همیشه برای مادربزرگم خوراک میاره حتی بیشتر از بقیه برادراش که مرد هستن مامانم با زن بودنش مادرش رو نگه داشته ، ما رو با چنگ و دندون بزرگ کرده سر زمین های کشاورزی برداراش تو زل آفتاب کار کرده ، حتی میگه واسه طلاق گرفتن پول کرایه ماشین نداشتم از این ور شهر تا اون ور شهر پیاده میرفته، هر چی زجر بوده کشیده اما نمیدونم چرا خدا به مادرم تو زندگی آرامش نمیده
مامانم میگه خوش به حال کسایی که شوهرشون مرده میگم مامان اگه بمیره هم مشکلات بدتری سر راهت هست فکر کردی آسونه برادر های عیاشش نمیذارن تو این خونه راحت زندگی کنی میان هزار بلا سرت میارن یا خواهر های افریته اش