دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
من ی بار تشنه بودم یکی از دوستام بهم ی بطری اب داد بهم ولی خب اب نبود نمیدونم چی بود عرق بود احتمالا ی قلپ خوردم دهنم تلخ شد سریع تف کردم بیرون ولی تا اخر شب سرگیچه داشتم و حالم بد بود
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی
هر سه تاش اسانس خوردن طعم دارن کاپیتان بلک شکلاتی و انبه داره و ساده شاید طعمای دگم داشته باشن سناتو ...
نه همینجوری پرسیدم. از این خبط و خطاها نمیکنم.
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...
طی یه حرکت رفتم چنتا پاکت گرفتم میکشم بعد پشیمون میشم
اگه راضی بودین میشه برام دعا کنید یا حتی یه صلوات بفرستین زندگیم درست بشه 💚من به دعای شما اعتقاد دارم 🙏🏻💚 و ما دلمان روشن است به اشک شوق بعد از این همه سختی 🕊️🤍
خیلی شدید عاشق بوی سناتورم اگر عطر بود باهاش دوش میگرفتم هم دوس دارم بکشم هم گرونه نمیتونم زیاد بکشم ...
من سناتور رو امتحان کردم یک بار! ولی هیچی نفهمیدم چون بلد نبودم سیگار بکشم
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...