زن عموی شوهرم یک هفتس زایمان کرده و بچش مشکل ریه داشته تو ان ای سیو بوده گفتن احتمالا فردا مرخص میشه میگه ب محض اومدنشون بریم بهشون سر بزنیم زشته.. میگمش کار ما زشت تره هنور از راه نرسیده و بچه ی ضعیف و نحیف رو بریم ببینیم بالا سرش حجوم ببریم.. میگه نه فردا همه میخوان برن بزار ماهم بریم.. سر هر چیز ساز مخالف میزنه با من اصلا انگار پشگل تو سرشه نمیفهمه حرفامو بابا منم موقعی ک زایمان کرده بودم کل طایفه اومدن خونمون بچمم از دست ب دست میچرخید و با اون همه لوازم ارایش بچمو ماچ میکردن و من واقعا معذب بودم نه میتونستم از درد بشینم و چون بچه اولم بود بلد نبودم بگیرمش شیرش بدم شیر دادنی باید یکی کمک میکرد و میزاشتش زیر سینم همه نگاهشون ب خوردن بچه بود واقعا عذاب بود نمیتونستمم بگم نیااایید اقا نیاااید حالا من یخ خانم زائو رو با گوشت و پوست و استخونم درک میکنم شاید اونم همین مشکل منو داشته باشه.. بهش میگم بزار یک ماه بگذره بعد میریم فکر میکنه نمیخوام برم