هفته پیش جاریهام با شوهراشون اومدن خونه ی ما که شهر دیگه هستیم سه روز موندن بعد موقع رفتن گفتن که تعطیلات زیاده شما هم بیایین با ما برین خلاصه کلی اصرار کردن چون من اصلا موقعیت مسافرت نداشتم،گفتم شما برید منم خونه رو کمی جمع و جور کنم فردا صب بیاییم.خلاصه بگم که رفتیم منم چن تا سکه داشتم که با هزار خون و دل و نخوردن و نپوشیدن جمع میکردم بذاریم روی رهن.سکه هارو هم برداشتم،گذاشتم کیفم،نمیخواستم بردارم چوون ماشینمون کمی خرج داشت گفتم اگه اتفاقی افتاد سکه پیشم باشه که دستمون خالی نباشه.بفد ما رفتیم خونه جاری بزرگم جاری کوچیکمم اونجا بودن بعد همون شب خواهر و مادر جاریم اومدن خوشامدگویی که خواهرش تازه زایمان کرده بود منم آوردم یه سکه ۱۰۰ سوتی داشتم اونو دادم دست دخترش.بفد فرداش رفتیم گردش که اصلا کیفو برنداشتم خودشونم دیدن که کیفو برنداشتم،اومدیم خونه میخواستم کارتمو بردارم دیدم سکه ها نیست...حالم خراب شد رنگم مثل گچ سفید شد دستام لرزید اصلا نمیتونستم اونجا بمونم،خلاصه فهمیدن دیگه طلاهام نیست الکی ناراحت شدن میگن تو ما رو در حساب میکنی در حالیکه منم اصلا از دهنم در نیومده که شما دزد هستین،ولی میخوام شما قضاوت کنین شما بودین چیکار میکردین،بچه نیستم که بگم افتاده و نفهمیدم ۱۰ تا سکه بود تقریبا ۶ گرم.در حالیکه اصلا کیفو بیرون نبردم...نمیدونم چیکار کنم،همینجوری هچ کاری نکردیم انقدر گریه کردم چشمام درمیاد