با دوس پسرم( قصدش جدیه) رفتیم کتابخونه
بعد ماشین خراب شد مجبور شده بره اونو درس کنه تا بتونیم برگردیم از شانس من تو کتابخونه فقط من و یه آقا که مسئولش بود و اتاق بغلی نشسته بود بودیم و اون آقا هم درو از پشت قفل میکرد
دوس پسرم اومد باهام چند ساعت بعد رفت سراغ کارای ماشین منو گذاش اونجا
بعد آقاعه اومد گف زودتر میخوام درو ببندم برم منم وسایلاامونو جمع کردم رفتم بیرون از اتاق همینجور که دوتا کوله رو دوشم بود و تو سالن میگشتم دیدم آقاعه اومده دنبالم که بیا تو دیرتر میرم اینجوری اذیت میشی
منم خیلی دلم گرف و تا آخر شب با دوست پسرم سرد بود حتی اومد دنبالم حرف نمیزدم زیاد باهاش