شوهرم عاشق مهمونی و دروهمیهای خانوادگیه
دیروز داداششو دیده بود اونم گفته بود امروز بیاین بریم باغچهی ما. چندین بار گفته بودن من قبول نکرده بودم چون باردارم و راهمون دوره ۲ ساعت راهه و من سختمه یکی دو بارم شوهرم تنهایی رفته بود
این بار دیگه من قبول کردم و با هم رفتیم. رفتنی هوا خیلی گرم بود کولر داشتیم ولی آفتاب اذیت میکرد و خیلی هم ترافیک بود. اونجا هم خیلی نشستم و جا نبود دراز بکشم به خاطر همین کمرم به شدت درد گرفت و تا ساعت ۲ شب اونجا بودیم با اینکه ما راهمون دوره همزمان با بقیه خداحافظی کردیم و اومدیم اونا ۲۰ دقیقه بعد خونشون بودن ما ۲ ساعت بعد.
خلاصه ساعت ۴ و نیم تونستم بخوابم و از وقتی چشممو باز کردم تا همین الان سردرد میگرنی دارم و نمیتونم قرصی جز استامینوفن بخورم اینم که سر دردم رو خوب نمیکنه.
و شوهرمم انگار واقعا درک نمیکنه از خواب که بیدار شده میگه بدنم یه جوری کوفتهست انگار کتک خوردم گفتم ببین من چیام دیگه! میگه من کلی تو استخر بودم تو چیکار کردی مگه فقط نشستی