از اول سال جدید تا الان کلی بلا سرم اومد
من پرستارم پزشکی ک توی بخشمون بود رزیدنت بود بهم پیشنهاد داد خونه و ماشین همچی هم داشت ولی خسیس بود کلا یبار رفتیم بیرون اونم بحثمون شد برای اینک منو بترسونه انداخت بیابون و گوشیمو پرت کرد که نتونمدزنگ بزنم ب جایی . میخواستم زنگ بزنم پلیس بعد اومد گفت اشتباه کردم غلط کردم خواستم یک فرصت دوباره بهش بدم که گندش دراومد با همه تیک و تاک میزنه دیگ بهش گفتم برو گمشو فقط
و کراشم هم که دوسال روش کراش بودم مثل خودم پرستار ولی خیلی سرد بود بیخیالش شده بودم دیگ که با این رزیدنتع آشنا شدم ولی توی قلبم بود بعد که این دکتره گورش گم کرد یهو به طرز عجیبی باهام صمیمی شد به خاطر منافع خودش و اینک میتونستم یک کار اداری براش انجام بدم و بعد تهش وقتی کارش حل شد سرد شد و کلی حرف بارم کرد که تو اعتماد به نفست کمه و یدوست بدرد نخور دارم بیا آشنا کنم باهات و منم بهش گفتم حرفات زشت بود گفت من حرفی نزدم که
پسره فقیر بی پول هیچی ندار خاک بر سر من اگر دیگه دلم واس پسری بسوزه همشون اشغالن