من جز موش و سوسک از هیچیییی نمیترسم ،مار رو با دست میگیرم مار آبی و غیرسمی ..سمی هم اگه نیششو گرفته باشن میگیرم با دست ولی از دم موش در حد،مرگ وحشت دارم با سوسک های بالدار سیاه بزرگ
بقیه حیوونا نه ..حتی خرچنگ هم داشتم ..شاهین از بیابونای شاندیز مشهد پیدا کردم یه بالش شکسته بود،ولی وحشی مث چیی ...ولی در عرض سه روز چنان رامش کردم که از سگ هام لوس تر و دستی تر شد
عاشق لوازم ارایشی بود،با چنگالاش بگیره بازی کنه
..ولی دست اخر بردمش محیط زیست تحویلش دادم بردن باغ پرندگان هرچند خیلییی گریه میکردم و واقعا دلتگش بودم و از ته قلبم نبود که تحویلش میدادم ولی بخاطر صلاح خودش که برگرده به خوی وحشیش ...اینحوری از بس رام شده بود و اهلی بود فقط رو لبه ی تختم مینشست و فرار نمیکرد ...رو دستم بدون قفس بردم محیط زیست ،فرار نمیکرد ..بزور رفت رو دست مامور محیط بان ..بهم گفت حیوونو بدبخت کردی که ،خوی وحشیشو گرفتی ..اینو یمدت باید تو باغ پرندگان نگه داریم دوباره خوی وحشی بگیره بعد ولش کنیم تو دشت ...اونروز ظهر که تحویلش دادم قرار بود صبح تایم اداری بفرستنش باغ پرندگان ..من صد دفعه زنگ زدم به نگهبانی ..حالش خوبه؟؟ کسل نیست؟؟بیقراری نمیکنه؟؟شام دادین بهش؟؟صبح زنگ زدم صبخونه دادین؟؟حالا علاوه برمن ،دوست صمیمیم هم زنگ میزد از اخر عصبی شده بودن تو که دل نداشتی چرا تحویلش دادی که بخوای هر دقیقه زنگ بزنی ؟؟به رفیقم گفته بودن به دوستت بگو بیاد،با این پرنده بره تو قفس بشینه که انقدر زنگ نزنین به ما ...خیلی بیقرارش بودم انگارر یه تیکه از قلبمو جا گزاشته بودم اونجا ...بااینکه خودم بزرگش نکرده بودم که انس مادری بهش داشته باشم و بالغ بود و وحشی ولی وحشتناک باهم ارنباط،برقرار کرده بودیم اونم همینجور بود به هیچ کس راه نمیداد بگیرش چندباری از تراس افتاده بود تو حیاط مردهای همسایه دیده بودنش حریض شده بودن که بگیرن بفروشن هرکار کرده بودن حمله میکرد از اخر زنگ مارو زدن که پرنده اتون افتاده تو حیاط،...منو که میدید دستامو سمتش دراز میکردم میپرید رو ساق دستم و میرفتیم بالا ..چندین بار این اتفاق افتاد و بع کسی راه نمیداد و تا منو میدید میپرید سمتم ...خیلی باور نکردنی بود این ارتباط ..ولی بخاطر صلاح خودش پا گزاشتم رو قلبم و خودخواهیو گزاشتم کنار گفتم بره پی سرنوشتش ...خونه جای یه پرنده ی ازاد نیست .
.ازین موردا زیاااد،پیدا کردم اوردم ...انواع گربه و سگ و کلاغ پیر یا کلاغ جوجه..الانم سه تا کلاغن بهم عادتی شدن صداشون میزنم میان لب پنجره هرکدوم اسم دارن .....البته صداشونم نزنن هر صبححححح بلااستثنا ووغروب میان صدام میزنن واسه غذا
..یدفعه غروب نبودم یکیشون نرفته بود تا خود،صبح رو کابل برق رو به روی پنجره نشست ...خونه ام اخه تو حاشیه خیابونه طبقه سومه بالامون هم پشت بومه ..پشت بوم هم شده دیسکوی کلاغا وکفترا
لبه ی پنجره هم هرصبح غذای مینا وجوجه هاش چندساله میان با جوحه های جدید تو هرفصل با ظهرا بلبل خرماها و جوجه هاشون ..همشون تایم مخصوص دارن ..میان صدام میزنن ..کار هرروزمه چندساللله ..گربه های خیابون که داستانش جداس ..