یه سال نیمه در ارتباطیم میگه خسته شدم چند روزیه همش بحث داریم میگه تا کی باید دوست بمونیم خواستگاری اومده ولی بهم خورده چون مادرش راضی نیست پدرش راضیه خانواده منم راضین چون خودش پسر خوبیه شرایطش خیلی خوبه خیلیم تلاش کرده مادرش راضی بشه ولی نمیشه حالا میگه خسته شدم چرا باید منتظر بمونم شاید تا صدسال آینده راضی نشد چرا باید بقیه تصمیم بگیرین واسه ازدواجمون میگه بیا عقد کنیم بریم سرخونه زندگیمون بلاتکلیف موندیم که بقیه راضی بشن دیشب باز اینارو گفت منم گفتم نه همش اصرار کرد که دلیلت چیه تو چرا ساز مخالف میزنی دلت نمیخواد منم عصبی شدم گفتم شاید بهت اعتماد ندارم و میخوام بیشتر بشناسمت شاید اصلا نظرم عوض شد(اصلا اینجور نیس عصبی بودم یه چی گفتم گاهی یکم میترسم چون ازدواج دوممه)اونم گفت پس این همه وقت مامانم بهونه بودمنو سرگرمی فرض کردی که شاید انتخابم کنی شاید نه بعدشم قطع کرد گوشیش تا الان خاموشه چجوری جمع کنم این گندی که زدمو چیکار کنم فردا برم محل کارش
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.