راجب خانوادمه بابام و مامان بزرگم یعنی مامان ، مامانم که به گفته مامان بزرگم از بالا در افتاده خونشون و خواسته بهش دست درازی کنه ... بابام میگه دروغ میگه من در زدم خودش اومد باز کرد رفتم تو جواب بابام منتطقی تره چون بابام زانو هاش درد میکنه نمیتونه از در بره بالا هر چی از بابا متنفرم بابت این کارش
بعد از این ماجرا دو ماه میگذره و مامان بزرگم میشینه پیش همه میگه منم به شوهرم نگفتم که بعدا سرکوب نکنه ولی دو روزه شوهر خالم زنگ میزنه که بیایید خونه ما فردا میخواییم بریم ،بریم اونجا شوهر خالم همه چیو میگه منم میخام امروز خودم بگم ولی نمیدونم چطوری بگم 😭😭😭
از هیچیییی شانس نیاوردم فقد از شوهرم شانس اورده بودم که خانوادم با اینکاراشون ....
تو رو خدا راهنماییم کنید فکرم درگیره از شب 😭