بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
بچه لجبازی کرده و مادر هم به حال خودش گذاشته اما بواشکی حواسش هست که ببینه میاد یا نه. یکم ازش فاصله بگیره بچه ببینه مادرش داره میره بلند میشه دنبالش میره
وقتهایی که برادرم لجبازی میکرد و طاقت مامانم طاق میشد همین حرکت رو میزد
ویرانگر اعظم هستم!/درخواست دوستی ندید لطفا که نمیپذیرم☺️/عهد بستم که توی تایپکهایی که کمتر روی روانم میرن شرکت کنم
نمیدونم ، قضاوتی نمیکنم ! چون من از شرایط زندگی و نحوه تربیت و مشکلاتی که اون مادر برای تربیت کودکش یا تو زندگی شخصی خودش داره باهاش دست و پنجه نرم میکنه اطلاع ندارم
من هیچ وقت نمیتونم از این مامانا باشم،دلم میسوزه گریه شو ببینم حتی اگه به نفعش نباشه):
من افتادم توی یه چاهِ پنج متری و تو،،،یه طناب سه متری برام انداختی پایین....بگم نیستی، دروغ گفتم...بگم هستی، خیلی کمه): برایت نوشته بودم که از وضع موجود به ستوه آمدهام و در فکر نجات دادن خود هستم؛ زمان زیادی گذشت، اما حقیقت این است که مفهوم «نجات» حتی نزدیک هم نشد به این امپراطوری خاکستر و ویرانی. یاد اون بچه میفتم که تو مدرسه رو کیفش نوشتن `خر` ...با غم و اندوه و بغض اومده خونه.. مامانش گفته عب نداره کیفت رو برات با صابون تمیز میکنیم..گفته کیف رو ول کن من خرم؟؟من که اینقدر با همه مهربونم): حکایت مواجهه من با آدمهاییه که یهو ازشون عجیبترین بیمهریها رو میبینم...