از مال دنیا هیچ هیچ هیچ ندارن ولی یه دل خوش دارن،دلم برای روزایی که این موقع غذا رو آماده میکردم و چایی رو دم میکردم و خونه رو مرتب میکردم زنگ میزدم میگفتم چه خبر عزیزم کی میرسی خونه مثلا اون هم میگفت ۱۰ دقیقه دیگه میرسم،هیچ وقت اون شب لعنتی از یادم نمیره که رفتم سنگکی تازه گرفتم و غذا رو آماده کردم ولی هر چی زنگ میزدم شوهرم جواب نمی داد آخه اون که اول صبح صحیح و سالم از خونه رفت بیرون و ۴و نیم بعد از ظهر هم ما با هم حرف زدیم قرار شد بیاد دنبالمون با هم بریم خونه،،،خداااااااااایا چی شد یه دفعه،ما که خیلی زندگیمون رو دوست داشتیم.....خیلی تلاش کردیم همه چیز رو گرفتیم.....چی شد واقعا....الان این متنو دارم با گریه تایپ میکنم