تقریبن ۳-۴ ساله ازدواج کردیم
بچه نداریم و نمینمیخواییم درسته باشیم
سطح خانوادگیمون خیلی متفاوته و مادرش در هر زمینه ای مدام در حال چشم و هم چشمیه.
اخیرا خیلی چیزا بینمون خوب پیش نمیره
شوهرم اونطور که میخوام احترام به مادرم نمیذاره و با اینکه دستمون رو تا آرنج توی عسل کردیم و گذاشتیم توی دهنش، مدام در حال قیافه گرفتنه
لوس و بچه ننه ست
هزار و یک چیز خصوصی بین خودش و مادرش داره ولی چیزای شخصی من رو میره میذاره کف دست مادرش.
مادرش در ظاهر اوکیه ولی در باطن خیلی زیاد دو و آب زیر کاهه. مدام با مظلوم نمایی پسرش رو میکشه سمت خودش.
مجبور هر هفته خانوادش رو ببینم.
مرد زندگی نیست. گاهی حس میکنم دختر نوجوانه.
قهر می کنه و برای آشتی پیش قدم نمیشه
گاهی حس می کنم زن گرفتم.
چند وقته درگیری هامون بیشتر شده.
از طرفی مادرم تنهاست و هرگز بی ملاحظگیهایی که شوهرم در حقم کرده رو مادرم در حقم نکرده.
هرگز عاشقش نبودم. البته کلا عشق رو تجربه نکردم.
نمیدونم ...
به فکر جدا شدنم