فکرشوکن تو گرمای زاهدان سه روز بابام بیرون محل مصاح
ببشتر سه ساعت مینشست با وجود اینکه خونمون برعکس خیلی از داوطلبان زاهدان بود بابام نمیرفت که شاید مشکلی داشه باشم بهش نیاز پیدا کنم نباشه
خیلی خجالت کشیدم
همون لظه رفتم کتاب آوردم شروع کردم به خواندن دو ساعت و نیم طول کشیدکتاب بعد روخوستم شروع کنم
بغضم ترکید اینکه خیلی خونده بودم از خیلی چیزا زده بودم
بابام هم خیلی ناراحت بود
توقع داشتم سرکوفت بزنه ولی بعد نتایج یکی دو ساعت خوابید بعد که بیدار شد اومد پیش بهم گفت اصلا نگران نباشه تازه اول کاری و...
این حالمو خوب کرد وگرنه اصلا وضعیت خوبی نداشتم