مامان بابام طلاق گرفتن دلیلش این بود بابام کار نمیکرد معتاد بود دست بزن داشت و اجازه نمیداد درس بخونیم و دادگاه منو برای شهودی خاست منم حقیقت گفتم که بابام بده و خواهر برادرم مادرم نجات دادم الآنم شش ماه پیش مادرم ون هستیم خونه هارو تمیز میکنه یک خونه رهن کردیم من دیگه راحت میرم بیرون میام ولی وقتی حرفشو گوش نمیدم میگه به همه مون از خونه برید بیرون بهتون غذا نمیدم پول هم بهمون نمیده میگه حمام نرید غذا همین قدر بخور و اینا میام درس بخونم میگه نخون بسه . میرم بیرون زنگ میزنه میگه فقط دو ساعت میرم پارک میگه دیگه خونه نیا . بابام هم از اون ور همش به مامانم پیام میده بزار با بچه هام حرف بزنم . مامانم میگه حق ندارید باهاش حرف بزنید . بابام تهدید به مرگش کرده .
من قرآن حفظ میکنم . نوزده سالمه. آرامش ندارم برای کنکور بخونم چون مامانم شرایط شو مهیا نکرده برام . برای کار چهار جا رفتم سه ماه دنبال کارم اما اصلا بهم زنگ نزدن
با ی پسری هم آشنا شدم اونم دقیقا زندگیش مثل ممه اما مامانش زن آخوند شده میگه دوست دارم بیا پنج سال صبر کن خونه ماشین بخرم بعد باهام ازدواج میکنیم منو هم نشون مامانش داده
تورو خدا بهم بگید چیکار کنم
ی بار به مامانم گفتم از پیشت میرم گفت عهههه پس خواستم جمع باشه اگه پیداش کردی برو الان پیشش برو تیکه مینداخت بهم . به خواهرم میگه همه اینا در نظر دارم تا به وقتش .
بگید چیکار کنم ؟؟؟؟؟ با زندگیم تورو خدا بگید بهم توروخدا