عزیزم حسم میگه از این افسانه سرایی ها و «باید»ها دست بردار، که این صبر و سنگینی تو، شمعیه که داره میسوزه و تموم میشه یعنی فرصتِ محدودِ وصال، با این صبر و سکوتِ بی نتیجه، مثه شمع در حال سوختن و تموم شدنه. تو درگیر قصهی «مرد باید پیشقدم بشه» شدی و او درگیر شرایط سخت خودش؛ این گره با بیعملی و نشستن باز نمیشه. این سکوت دوطرفه رو با یه حرکت، هرچند کوچک و خلاف باورت، بشکن وگرنه این فرصت هم همچون فرصتهای گذشته خواهد سوخت و حسرتش باقی خواهد ماند.
عزیزم همدلی اون، همدلی از جنس شناختِ کسیه که باهاش سرنوشت مشترک داره، نه از جنس شناخت یه غریبه. اون تو رو با خودش همدرد میدونه چون تو رو قیاس میکنه با دردی که خودش داره......