یه هفته ست اینجام
کلا کنار خانوادم حس خوبی ندارم چون من توی خونه همه ش میبینم چقدر پدرمادرم دنبال کار و پیشرفت خودشونن میان خونه میخوابن تا ساعت ۶ عصر از اونورم ساعت ۱۰ شب باز میرن میخوابن که صبح سرحال باشن
خالم ولی کنارمه تا ۲ ۳ صبح میشینیم با هم چای میخوریم صبح پامیشم خونه ش پرده ها کشیده چایی دم کرده و …
من تو خونه به اندازه ی یه عضو خانواده کار میکنم اما هیچی بر وفق مرادم نیست مهمون میاد من نباید نظر بدم مهمونی میریم باید برم و …