سر اینکه ساعت ۱۰ صبح آماده نشدم برا خونه باباش گفتم گرمه ساعت ۴ راه بیوفتیم
حالا یکم حرف و بحث و نفهمی شد بعد فوش و لعنت و زد تو گوشم تازه عین خیالشم نبود دو قورتو نیمشم باقی
خواهر شوهرمم فهمید اومد واسطه شد آشتی کنیم
از اونور پدر و مادرش همش زنگ میزدن میترسیدند دعوا کرده باشیم منم دلم براشون سوخت و احترامشان واجب بود
شوهرم لج کرده بود نمیاد مثل سگ افتادم دست و پاش
هرچی گریه کردم و به دست پاش افتادم بخاطر اون بدبختا گفتم نذر دارن بریم تا قانع شد
بهش میگفتم آقا من غلط کردم معذرت میخوام اصن مث سگ پشیمونم
خواهر شوهرمم در تلاش بود راضیش کنه بریم
بعد میگه بببین میگهه مثل سگ پشیمونم
دی کوتاه بیا
بچه ها حالم خیلی بده یعنی هرچقدر هم بهم حرف بزنین حق دارین
ولی اون لحظه بخاطر اون پیرزن پیرمرده چاره ای دیگه نداشتم حتی با اینکه دلشکسته بودم
حالا اون تو قیافه اس من لبخند میزنم تو جمع
چه خاکی بگیرم تو سرم
تا دو روز دیگه اینجام دلم میخواد جیغ بزنم و گرنه سکته میکنم