باران آرام روی شیشه میبارید و بوی خاکِ تازه، تمام اتاق را پر کرده بود. نگاهت روی عکسهای قدیمی ثابت مانده بود، ولی ذهنت خیلی دورتر از این اتاق پرسه میزد... جایی که اولینبار چشمهایت با او گره خورد.
آن نگاه… همان نگاه آشنا که سالها پیش در خوابت دیده بودی. نگاهش انگار هزار حرف نگفته داشت، حرفهایی که فقط قلب تو بلد بود ترجمهشان کند.
روزها گذشت، اما خاطرهی آن لحظه مثل نوری در تاریکی درونت میدرخشید. حتی وقتی از او دور شدی، انگار یک بند نامرئی بینتان بود، بندی که نه زمان توانست پارهاش کند و نه فاصله.
شبها، گاهی قبل از خواب، حس میکردی کسی در کنارت ایستاده. نه ترسی بود، نه سایهای سنگین، فقط آرامش…
یک شب که از دلتنگی به آسمان خیره شده بودی، حس کردی همهچیز برای آمدن یک خبر مهم آماده است. انگار باد پیامی را از دوردستها برایت میآورد. در دل گفتی:
«اگر قرار است روزی بیاید، بگذار امروز باشد…»
شاید آن روز، روز دیدار دوباره باشد. شاید هم روزی که بفهمی فاصله بین رویا و واقعیت، کمتر از یک پلک زدن است…