دیروز من کلاس زبان داشتم بعدش باید میرفتم آتلیه آلبوم عروسی میگرفتم و چیزی مادرم درست کرده بود میگرفتن
به همسرم گفتم بیا باهم بریم گفت من باشگاه دارم
داشتم میرفتم کلاس پدر شوهرم تماس گرفت که مادر شوهرم حال پدرش خوب نیست(یکماهه) بدتر شده بهش سر بزن گفتم باشه من الان کلاس دارم اگر وقت شد میایم
تا کارا انجام دادم 9ونیم شب بود شوهرم گفت گرسنمه غذا درست کردم خوردیم دیر شد و نرفتیم
حالا همسرم اومده طلبکاررر که چرا دیروز وقتی بابام سربسته بهت گفته بیا همه کاراتو ول نکردی من فکر کردم مادرمن هم عین مادر خودت میدونی و اصلا باهام صحبت نمیکنه و عین طلبکارا باهام رفتار میکنه
چیکار کنم خانما
البته شاید مقصر خودمم باشم چند دفعه کارمو ول کردم شب تا صبح هم خونشون موندم با این که یک شهریم
که غصه نخوره حالا توقع کردن