چندین نفر دیدن و بمن خبر دادن
هر دفعه هم با یه دختر متفاوته
ینفر از همونا به آبجیم گفته
آبجیمم میگه دارن زندگیمو بهم میزنن
من داره خونم به جوش میاد
میلرزم از درون
اون روز فقط به آبجیم یه کلمه گفتم انقد برا شوهرت لباس سفارش نده
برگشت گفت پول خودمه و به خودم ربط داره
تو دخالت نکن
من تو خلوتم گریه میکنم بحالش هیچی هم نمیتونم بگم
اون انقد دلمو شکست با حرفاش نشستم دارم اشک میریزم
اصلا نمیدونم چیکار کنم
فقط میترسم ایدزی هپاتیتی چیزی بگیره بدبخت شیم