داشتم بچه مهندس نگاه میکردم زار زار اشک میریختم
خودم برا تدریس خیریه چند سال پیش رفتم اونجا اصلاااا دل نداشتم اصلأ نمیتونستم خودمو کنترل کنم و بغضم رو کنترل کنم
اونا هم سفره دلشون رو پیش من باز میکردن.
پسر بودن
کوچولو ها دخترم بودن طبقه پایین
یعنی قدرت روحیم در حد صفر
میرفتم سرویس بهداشتی اونجا کللللی گریه میکردم