امروز با همسرم رفتیم فروشگاه خرید کردیم خیلی گرون شد یه مقدار از وسایل رو پس دادیم تا به اون پولی که داریم برسه از اونجا با وسایل رفتیم خونه مادرشوهرم ، شوهرم شروع کرد به گفتن که چقدر همه چی گرون شده هیچی نخریدیم که .گذشت تا اینکه میخواستیم بیایم خونمون مادرشوهرم کنار وسایلمون روغن گذاشته بود من به شوهرم گفتم الان نیار حس میکنم انقد ما گفتیم و ناله کردیم اینو داد بهمون الان نیار بعدا میبریم الان حس خوبی ندارم ، اومدیم تو ماشین دیدم شوهرم اورده ، گفتم من بهت گفتم این سری نیار بابا حس بد گرفتم در حالی که قبلا مادرشوهرم هر چی میداد میگرفتم بعضی وقتا خودم میگفتم نداریم بهمون بده . شوهرم از حرفم ناراحت شد رفت به خونشون روغن و پس داد میگفت خوبه راحت شدی؟ منم همش میگفتم من از این ناراحتم که چرا برای حرف من ارزش قائل نیستی