خخخخخخخخخخخخ یهو از تاپیکا یادم افتاد مامانم قبلا 15 سال پیش یا بابام یه دعوای خیلی بد زد و خوردی کردن بابام خیلی مقصر بود مامانم خیلی شیک نصفه شب دست منو گرفت وسایلامونو جمع کردیم یواشکی رفتیم بیرون از خونه بعد اون موقع ها مسجد محله هفته ای یه بار برای کمک به بسیج زنای بسیج رو میبرد گرمسار که مثلا توی چیدن محصول و اینا کمک کنند باهاشون سوار اتوبوس شدیم رفتیم سه روز بعد برگشتیم هرچقدددددد بابام زنگ زد گوشی مامانم جواب نداد و به خونوادش گفته بود اگر بفهمم گفتید من کجام دیگه برنمیگردم
بچه ها انقد خوش گذشت زنا کار میکردن بعد موقع استراحت نهار درست میکردن دسته جمعغی میرفتیم دم اب میخوردیم میزدیم میرقصیدیم زنونه هنوز مزه غذاهاش زیر زبونمه خیلی خوووووووووش گذشت
بعد که برگشتیم خونه بابام اقتاده بود به پای مامانم گریه میکرد میگفت تروخدا دیگه اینکارو با من نکن همه جارو گشت بود، همون روز مارو برد خرید کلی خرید کرد برامون