2777
2789
عنوان

دیشب خواستیم بریم خونه پدر شوهرم

998 بازدید | 48 پست

یک ماهی میشد همدیگه رو ندیدیم...

شوهرم زنگ زد به باباش گفت ما بیایم یه سر اونجا..(بعد شام همیشه میریم تا دعوت نکنن برای غذا نمیریم)

باباش خیلی رک گفت داریم میریم باغ! شوهرم گف کی؟ گفت همین الان میخوایم راه بیوفتیم

در حد یک ساعت نموندن که ما بریم اونجا ...

باغ که میرن چند روزی میمونن

ظبیعیه؟ شما بودین ناراحت نمیشدین؟

هرکسی بوسه ستاند ز لب یار کسی...بی گمان دست در آغوش نگارش ببرند

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

نه 

ناراحت برا چی 

تعارف نداریم که

زنگ زدیم برا هماهنگ 

و قرار نیست همیشه هماهنگ بشه

ایندفعه نشد 

خدایا «حیات» ما رو چنان قرار بده ک در « ممات»ما «مردم» اندوهگین و«هرزه‌گان»شادمان شوند.                                               وهذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان!                من هموطنانی در ترکیه ،سوریه،یمن،امریکا،فلسطین،عراق ،فرانسه ،لبنان و... دارم و بیگانگانی در شهرهای ایرانم                                      💔همین قدر تلخ💔.                              

نه برای این چیزای جزیی نباید ناراحت بشید 


 حتما شرایطش نبوده،،،، بخوان به شما بگن،،، 

یا دوست نداشتن بخواید برید 

یا به هردلیلی که نباید قضاوت کرد،،، 


دیگه بنده خدا فحش نداده که 

گفته خونه نیستیم میخوای بریم جایی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز