وااای خدا من از هردوشون کوچیک ترم من ۱۹ سالمه یکیش ۱۱ سال ازم بزرگتره یکیش ۵ سال حالا امروز اومدن مامانمو برداشتن ۳ تایی رفتن تفریح من همش شام درست کردم درست نکنم داداشم طفلی گشنه میمونه هم از ۲ تا بچه های خواهرم مراقبت کردم یکیش ۶ سالشه یکیش نوزاده هنوز از بعد از ظهر تا حالا سه بار عوضش کردم شیرشو دادم خوابوندم الان اون یکی شروع کرده منو ببر پارک دیوونه شدم داداشمو به زور فرستادم باهاش بره پارک الانم شوهراشون اومدن واسه اونا غذا بردم الانم دارن با بابام چایی مینوشن بابامم اومده چرا نمیان چرا نمیان منم گفتم زن و دخترای توعه زنگ بزن بیان غر غر هاتون واسه منه فقط
همیشه همینن ها فقط امروز نه میان خونمون به صرف شام یا ناهار با مامانم میرن طبقه بالا اومدن پایین باید همه چی آماده باشه تازه غذای شوهرشون رو هم میبرن پرنسس ها خونه آشپزی نکنن یه وقت
بخدا من شدم خانوم خونه مامانم و دختراش شدن دخترای من 😐😐😐الانم گفتن ۵ دقیقه دیگه میاییم زودتر بیان بچه هاشونو صاحب بشن خسته شدم اه