نمیدونم چرا نوشتم اینجا .
حال خوبی اصلا ندارم
فامیل دور هستن
من نه پدری نه مادری نه کسی نیست که بیاد خونم. از طرف همسرمم همینطور...
شرایط مهمون داری هم ندارم . نه هزینه ایی نه جسمی. وقتی میگم ندارم در حد برنج و گوشت ندارما.اوضاع داغونه. داریم با آبرو با مشکلات سر میکنیم...
ایشون هم که میان خونه ی ما نمیدونن انقدر اوضاعمون بده و عمل و بیمارستان دارن که میان شهر و خونه ی من...و ناگفته نماند بسیار آدم محترم و خوبی هستن و چندین سال پیش برای من خوبی بزرگی کردن..
الان نمیدونم چیکار کنم. واقعا سرافکنده ام پیش خودم و خدا. انقدرم بنده ی بدی بودم که حتی روم نمیشه این روزا دعا کنم