اجمل وقتی فهمید صداقت حامله ست برد از کوه انداخت ک کشته بشن ، برادرش اومد نجاتشون داد و باهاش ازدواج کرد
برا همین از اجمل متنفره
دخترش با کایا پسر عموش عاشق هم هستن ولی بهم نمیرسن ، بخاطر نجات شاهین برادرش میره با اون پسره ک عالیا رو دزدید برد ازدواج میکنه ، اسمش یادم رفته
شاهین و دختر عموش هم عاشق هم بودن ولی باز بهم نمیرسن ،
ولی شوهر دختره میمیره ، باهم ازدواج میکنن