چندساله پیش که من کلاس دوم یا سوم بودم تقریبا. با همکاراشون هر هفته مهمونی داشتیم .دخترای همکارای پدرم همسن من بودن و نمیدونم چرا اون زمان باب شده بود که اونا کلاس میزاشتن ما گوشی لمسی داریم واسه خودمون .با اینکه میدونستیم گوشی اونا نیست یعنی خودمم میدونستم . بعد منم گوشی پدرم رو میگرفتم دستم که تازه بنده خدا خریده بودن.
یک روز ما اسباب کشی کردیم خونه جدید و قرار شد خانما و بچه های همکارای بابام بیان خونه ما خونه نویی . بابام صبح تا شب میرفتن سرکار و گوشی هم طبیعتا میبردن
اون شب من به بابام گفتم اگه فردا گوشی رو ببری با خودت اونا که بیان خونه ما میفهمن گوشی مال خودم نبوده
پدرم هم گوشی رو بخاطر من گذاشت خونه و خودش رفت سرکار 🥲 از صبح تا شب بدون گوشی
یعنی هراتفاقی هم واسش میوفتاد بیرون نمیتونست خبر بده
فقط گذاشت که دل من خوش باشه