دیشب با ساعتای ۱۰ نیم با شوهر رفتیم بخوابیم
هی از این پهلو به اون پهلو خوابمون نمیبرد
گفتوبلند شو بریم یه پیاده روی بکنیم
من مشتاق بلند شدم
رفتیم سمت پارک محلمون
شوهرم گفت:هلما اون دوتا اسکلو نگاه😐😂
دیدم دو تا دختر پسر جوون روبهرو هم واستادن نوک کفشاشون چسبیده بود بهم اگه اشتباه نکنم در این نزدیکه بهم
دختره یه لبخند شخمی زده بود😐🤣 پسره هم یه چیزی داش بهش میگفت فکر کنم از این حرفای عاشقونه😂
یهو پسره رم کرد دختره رو بوسش کرد
شوهرم اینجوری که :oh my god honey its so lovely
😐🤣🤣
..................