امشب بازم به اخرش رسیدم به تهِ همه چی،اولین بار نبودو اخرین بارم نیست این چرخه ادامه داره...از اون شباس که میشینم تا صب گریه میکنم انقد حالم بده که قلب م درد گرفته هرلحظه احساس میکنم قراره سکته کنم اما نمیکنم!،میدونم فردا دوباره سر ساعت بیدار میشم،ارایش میکنم عطرمیزنم،صبحانه میخورم ، لباسامو مرتب و اتو کشیده تنم میکنم و میرم سرکار انگار نه انگار...،و هیچکس نمیفهمه که این آدمی که اینجوری میگه و میخنده دیشب و شبهای قبل چه حالی داشته،
خدایا خودت از این همه شکست این همه رکود این همه روزمرگی بدون یذره امید خسته نشدی قربونت برم؟!!!!بسسسسه بخدا که دیگه بسه ما مگه ارث پدرتو خوردیم خدااا.
۶مردادماه ۴۰۴